X
دلنوشته ها

خداوندا!

 

وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود
وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند
وقتی احساس‌ میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته‌ میکشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم
و تو را میخوانیم
آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم
تو را گریه‌ میکنیم
و تو را نفس‌ میکشیم

وقتی تو جواب‌ میدهی،
دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ میکنی
و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری
گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی
و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی
و دعاهایمان‌ را مستجاب‌
آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سخت‌ها را آسان
تلخ‌ها را شیرین‌ میکنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
و سیاهی‌ها سفید سفید ...

 خداوندا !
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم

                                                                                                         ياسين


نوشته شده در يكشنبه 9 مرداد 1390ساعت1:19 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(3) -

الو... الو... سلام

 
الو... الو... سلام
کسی اونجا نیست؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو یه صدای مهربون!... مثل اینکه یه فرشتس. بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم. کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی؟ من با خدا کار دارم...
هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم.
صدای بغض آلودش آهسته گفت: خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی: نه خدا خیلی دوستت
 داره. مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با
همان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه  گریه میکنما....
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت:
بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند را بگو.
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت: خدا جونم، خدای  مهربونم،
خدای قشنگم می خواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم       تو رو خدا....
چرا؟ این مخالف تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ شی؟
آخه خدا من تو رو خیلی دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ  شم نکنه
مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل
بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی با تو دوستم. مگه ما با هم  دوست نیستیم؟ پس
چرا کسی حرفمو باور نمی کنه؟ خدا چرا بزرگا
 حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک: آدم، محبوب ترین مخلوق من... چه  زود خاطراتش رو
به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه... کاش همه مثل تو  به جای خواسته های عجیب من رو
از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در  دستشان جا می گرفت. کاش مثل تو مرا برای
خودم و نه برای خودخواهی  شان می خواستند، دنیا برای تو کوچک است...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن، در حالی که لبخند بر لب داشت  در آغوش خدا به  خواب فرو
رفت....

                                برگرفته از وبلاگ "خدایا دلی ده در آن دل تو باشی"

                                                                                                           ياسين

( ادامه مطلب )



نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد 1390ساعت11:54 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(1) -

هي ... باران!

هي ... باران!

به خانه‌ام بيا

خانه‌ام

پشت صداي گنجشك‌هاست


و تو...

چقدر ساده‌اي

كه مي‌باري به‌ شهر

و به خيابان‌هاي بي پرنده

و مردمان بي قلب

و كوچه‌هاي بي درخت

و دست‌هاي بي گلدان...


چقدر ساده‌اي

كه در اجتماع بال‌هاي شكسته

اضطراب پروانه‌ها را نديدي

و سايه‌ي خنجرها را

پشت لبخندهاي ناقص آدمي

نيافتي..


خاطره، واقعيتي است

كه روزي

مثل نوزاد گنجشك

از دست‌هاي ما پر خواهدزد

و ما

به دنبال پرواز مواجش

به فكر

فرو خواهيم رفت.


پس حالا

پيراهن دريا به تن كن

و آن قدر

بر آهن و سيمان ببار

تا رهامان كنند

                                                                                                             ياسين


نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد 1390ساعت11:36 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(0) -

معجزه


با توام ، با توخــــــــدا..

یک کمی معجزه کن

چند تا دوست برایم بفرست...

پاکتی از کلمه

جعبه ای از لبخند...


نامه ای هم بفرست

کوچه های دل من باز خلوت شده است...

قبل از اینکه برسم

دوستــی را بردند

یک نفر گفت به من: باز دیر آمده ای ....

دوست قسمت شده است...

                                                                                                           ياسين


نوشته شده در چهارشنبه 5 مرداد 1390ساعت11:18 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(0) -

خطا از من است ...

 

خطا از من است،

می دانم.

از من که سالهاست گفته ام "ایاک نعبد"، 

اما به دیگران هم دلسپرده ام.

از من که سالهاست گفته ام " ایاک نستعین"

 اما به دیگران هم تکیه کرده ام.

اما

رهایم نکن...

كه

بیش از همیشه دلتنگم..

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم..."

                                                                                                    ياسين


نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد 1390ساعت9:00 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(3) -

آنگاه كه ...

 

      آنگاه که غرور کسی را له می کنی،


      آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،


      آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،


      آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،


      آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را
      نشنوی،


      آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،


      می خواهم بدانم،


      دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای


      خوشبختی خودت دعا کنی؟

                                                                                                           ياسين


نوشته شده در دوشنبه 16 خرداد 1390ساعت8:57 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: متفرقه | - نظر(0) -

خدایا چرا فراموشم کردی؟ولي من بيادتم

خدایا چرا فراموشم کردی؟
من بنده بدیم ؟ میدونم ، اطاعتت نکردم ؟ میدونم ، ولی من بنده ام و تو خدایی پس چه
فرق من و چه
 فرق تو ؟ خدایا جنبه ام کمه ؟ میدونم ، ولی خسته شدم . ای خدا منو ببر من احمقم ،
بیشعورم ،
 ترسو و بزدلم جرات خودکشی ندارم . تو منو ببر ... بابا یه بار استثنا قائل شو و
منو ببر . داغونم توکه
 بهتر از بقیه میدونی . خرد شدم . خوردم کردن . با اون نگاه ها ، با اون حرفها ،
خدا بسه .. خدا باهات
 حرف دارم .. خدا بیا .. بیا و گوش کن .. یه بار فقط یه بار . بابا دیگه نمیخوام
ادامه بدم . از هرچی آدم
 نامرد و بیشرفه بدم میاد .. از آدمای آدم نما بدم میاد  .. کمکم کن ! چقدر بیام
بگم کمکم کن .. من
 دستامو بلند کردم چرا نمی گیریشون ؟ به دادم برس توکه دادرس همه ای منم یکی از
بقیه ، منم یکی
 از بنده های خر و زبون  نفهمت مگه کمن ؟ چرا باید مال من اینجوری بشه ؟ صلاحشو نه
میدونم و نه می فهمم فقط میدونم  که نمی تونم حلش کنم  نمی تونم .. به دادم برس
.....
میدونی خدا دلم گرفته میدونی که دیگه این تن زخم خورده من دیگه تحمل راه رفتن
ونداره
 
خدایا میدونم میدونی که چقدر دلم برات تنگ شده میدونم که میدونی چقدر دلم میخواد
بیام
 
پیشت میدونم...

خدایا چرا به من بال ندادی تا هروقت دلم گرفت بپرم بیام پیشت خدایا چرا حسرت یه بال
و تو
 
دلم گذاشتی چرا حسرت یه پرواز و تو دلم گذاشتی چرا....

خدا چرا من و توی این دنیای غریب تنها گذاشتی ؟ خدا چرا به من چشمی ندادی که
ببینمت؟
 
حالاکه تنهام نگم هیچ کسی و ندارم اینقدر از بی کسیم گله نکنم خدایا چرا نمیبینمت
چرا
 
احساس میکنم تو هم تنهام گذاشتی چرا حالا که همه رفتن خدا تو هم من و تنها گذاشتی
چرا...


خدا چرا صدام و نمی شنوی خدا مگه من بندت نیستم پس چرا جواب من و نمیدی ؟ مگه نگفتی
 
هرکی در خونه ات و بزن جوابش ومیدی مگه نگفتی هرکی گریه کنه هرکی با خلوص نیت بیاد
 
در خونه ات حاجتش و روا میکنی خدایا مگه من کم گریه کردم مگه من توبه نکردم مگه من
با
 
تمام وجودم در خونه ات نیومدم پس جواب من چی شد ؟؟

خدا مگه خودت نگفتی از رگ گردن به ما نزدیک تری پس چرا زخمای منو نمیبینی چرا
 
حرفای من و نمیشنوی چرا تو دستم ونمیگیری چرا حالا که خوردم زمین نمیتونم بلند شم
 
دستم و نمیگیری بلندم کنی مگه تو این نزدیکیا نیستی پس چرا نمیبینمت چرا احساست
نمیکنم چرا ...

خدا چرا بالم ندادی حالا که دوری خودم بیام کنارت چرا یه بال ندادی هروقت که خسته
شدیم
 
بیایم کنارت خدایا چرا بال ندادی اما آرزوی پروازو تو دلمون گذاشتی

خدا اگه تو فراموشم کردی اگه تو دیگه دوستم نداری اما بدون که خدا من تورو خیلی
دوست دارم خیلی...
 
خدایا چرا حس میکنم فراموشم کردی ؟
هر وقت میخوام مطلبی بنویسم وقتی ادیتورم میخواد باز بشه همیشه بهم یادآوری میکنه و
بهم میگه
لطفا کمی صبر کنید . هر وقت این جمله رو میبینم یکم آروم میشم و پیش خودم میگم خب
صبر میکنم ،
 آره صبر میکنم شاید همه چیز درست بشه . ولی نمیدونم چرا یا خودم نمیخوام یا اصلا
نمیشه  و نمیخواد که بشه .
وقتی میخواستم بنویسم و بنویسم و بنویسم قطرهای اشکم به جوهر روی کاغذ طراوتی تازه
میداد ولی
 کاغذم خودش و جمع میکرد . هیچ وقت نفهمیدم چرا ؟!
قلمم شده انگشتام ، کاغذم شده این صفحه کلید لعنتی ، نوشته هام دیگه نمیتونن اشکام و
ببینن . دیگه
کاغذی نیست که بخواد خودش و جمع کنه . و دیگه نویسنده ای نیست که بخواد راحت مثل
سابق
بنویسه . دیگه حتی موضوعات هم کم شدن .

خدایا من دقیقاً اینجام
تو دقیقاً کجایی؟
پ.ن: میخوام یه شب حسابی مست کنم و رو به آسمون بشینم و گریه کنم
پ.ن: دلم خیلی پره ، مغزم گنجایش نداره ، روحم خستست ، جسمم خستست ، ظرفیتم کم شده
پ.ن: خدایا منم آدمم ، منم بنده خودتم ، خدایا تو من و آفریدی . چرا حس میکنم
فراموشم کردی ، خدایا
 خیلی دوست دارم خیلی دوست دارم . به خاطر همه چیز

                                                                                                            یاسین


نوشته شده در يكشنبه 7 فروردين 1390ساعت12:59 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(9) -

گفتمش چون می روی در این سفر


        
      گفتمش دل را بخر گفتا به چند
      گفتمش تنها به روی من بخند
      زانکه لبخند تو جان افز بود
      توسنی با خود بیار و دل ببند
      گفتمش دل را نباشد قیمتی
      داده ام دل را به تو بی منتی
      گر تو خواهی این نشان از من بری
      می کشم من بر تنم هر محنتی
      دل فدای خنده شیرین تو
      خون چکد از ناوک مشکین تو
      خنده کن تا عاشق و مستت شوم
      رهرو هم کیش و هم آئین تو
      
      گفتمش چون می روی در این سفر
      این دل ناچیز من با خود ببر
      دل زدستانم گرفت و پیش من
      بر زمین انداخت همچون رهگذر
      هرچه گشتم هیچ اثر از او نماند
      جز رد پایی به روی قلب تر

                                                                                                        یاسین


نوشته شده در يكشنبه 7 فروردين 1390ساعت12:54 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(1) -

فاطی جونم تولد تو هم مبارک

 

باسلام

دراین پست همزمان با فرا رسیدن عید باستانی نوروز و متحول شدن طبیعت تولد یکی از بهترین دوستانم رو بهش تبریک می گم

چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی!

فاطی جونم تولد مبارک

                                                                                                         یاسین


نوشته شده در يكشنبه 29 اسفند 1389ساعت11:04 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(0) -

تولد،تولدم مبارک!!!

 و

    و

      اینک در آستانه سال نو و فصل شکوفایی تولدم را برای خودم جشن می گیرم .

.

.

.

      نه شمعی در کار است و نه کیکی و نه فوتی ....لیوانی آب زلال را به سلامتی خودم
      لاجرعه سر می کشم و از لذت نوشیدنش مست می شوم ...این اب بی طعم و بو در این
      لحظه برایم از هر کیک خوشبو و خوشمزه ای گواراتر است . این است جشن تولد 3۱ 
      سالگی من ...همه شما دعوتید ....لیوانی آب زلال را در هر کجای دنیا که هستید
      با لذت تمام بنوشید ...میهمان من ....زندگی همین است لذت خوردن لیوانی اب در
      لحظه و تمام گذر عمر نیز شاید به اندازه همین یک دم باشد ...پس غنیمت بداریمش
      و خوش باشیم ...به زیبایی هایی که از پس هر تلخی بر خواهد آمد ایمان داشته
      باشیم که اگر اینگونه باشد :تلخ زیباست !!

و اینک در آخرین سطور این نوشتار این چند کلام از "حسین پناهی" 
      "تقدیم به شما ...وصف حالی است شاید  :
      همه چی از یاد آدم میره
      مگه یادش که همیشه یادشه
      یادمه قبل از سئوال، کبوتر با پای من راه می رفت
      جیرجیرک با گلوی من می خوند
      شاپرک با پر من پر می زد
      سنگ با نگاه من برف رو تماشا می کرد
      مست می کردم من با زنبور از گس عطر گل بابونه
      سبز بودم در شب رویش گلبرگ پیاز
      هاله بودم در صبح گرد چتر گل یاس
      گیج می رفت سرم در تکاپوی سرگیج عقاب
      نور بودم در روز ،سایه بودم در شب
      خلهسی بودم ،روشن و رنگی و مرموز و دوان
      من عفریته مرا افسون کرد ،مرا از هستی خود بیرون کرد
      راز خوشبختی آن سلسله خاموشی بود ،خودفراموشی بود
      چرخ و چرخیدن خود با هستی ،
      حذر از دیدن خود در هستی ،
      حلقه افتاد پس از طرح سئوال،
      ابدی شد قصه هجر و وصال ،
      عالمی مانده و آیا و محال ،
      بی کرانه است دریا ،کوچک است قایق من 
      های های ی ی  تو کجایی "نازی" عشق بی عاشق من ؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                                                                                                                  ياسين


نوشته شده در يكشنبه 29 اسفند 1389ساعت10:54 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(1) -

بهار

 

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن

                                                                                                        یاسین


نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند 1389ساعت10:42 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(1) -

چرایش رانمی دانم

 

دلم تنگ است از این دنیا چرایش رانمی دانم
 من این شعر غم افزا را شبی صد بار می خوانم
 چه می خواهم از این دنیا ،از این دنیای افسونگر
 قسم بر پاکی اشکم جوابم را نمی دانم
 شروع کودکی هایم، سرآغاز غمی جانکاه
 از آن غم تا به فرداها پراز تشویش ،گریانم
 بهار زندگی را من هزاران بار بوییدم
 کنون با غصه می گویم خداوندا پشیمانم
 به سوی در گه هستی٬ هزاران بار ٬رو کردم
 الهی تا به کی غمگین دراین غم خانه می مانم
 خدایا با تو می گویم حدیث کهنه غم را
 بگو با من که سالی چند دراین غم خانه مهمانم
 دلم تنگ است از دنیا چرایش را نمی دانم
 ولی یک روز این غم را زخود آهسته می رانم

                                                                                                     یاسین


نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1389ساعت8:55 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(1) -

سکوت های بی موقع را بشکنیم!!

با نام خداوندگار عشق و مهربانی


      دلم میخواهد آنقدر بنویسم تا آرامشی رویایی مرا در خود حل کند . دلم میخواهد 
      دیگر هرگز دلهره ی کابوس های "سکوت" های کشنده اش را بیاد نیاورم .
      سکوت سرشار از ناگفته هاست و این ناگفته ها تا گفته نشود معما میماند و معما
      تا حل نشود هر حدس و گمانی را در بر خواهد گرفت از جمله قضاوت ها و در پی آن
      تصمیمات اشتباه !
      و سکوت هایی که از سر حق بجانبی است آزار دهنده و کشنده است!
      سکوت نابجا فرصت ها را میرباید . فرصت با هم بودن ، دوست داشتن ، دوباره
      ساختن ، اصلاح اشتباهات و...
      سکوت که میکنیم نباید انتظار داشته باشیم که فهمیده شویم ! نباید انتظار فکر
      خوانی داشته باشیم .
      سکوت که میکنیم یعنی "حق با من است پس دیگر حرفی نمیماند" و این یعنی پیش
      داوری!
      باید حرف زد ، از دردها و رنج ها گفت. آنچه روح ما را آزرده کرده را عریان
      کرد تا به یکدیگر فرصت اصلاح داد.
      پس بیاییم و راههای یک گفتگوی ثمر بخش را بیاموزیم تا بدینگونه فرصت های با
      هم بودن  را از دست ندهیم !
      و یادمان باشد هیچ چیز مهمتر از حفظ و حراست از قلب عزیزانمان و عشق آنها
      نیست.


                                                                                        با آرزوی بهترین ها
                                                                                                 ياسين
     

 پ.ن. منظور سکوت هایی است که به جای گفتمان و حل اختلاف در پی مشکلات پیش میگیریم!
     

پ.ن. تو چرا هیچی نمیگی #این خودش یه کابوسه#غصه کم کم جون میگیره #دل یهو 
  میپوسه


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389ساعت4:26 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: بدون شرح | - نظر(2) -

بامن حرف بزن...


 

.... من!

بامن حرف بزن
بامن که شکسته تراز واژه های شکسته ام
بامن حرف بزن
ای صداقت بی انتها
             ای مسافر ستاره پوش
                                  ای ترانه خاموش
یادت هست؟!
آن روز که درکنارم نشستی وبرایم از صداقت گلهای باغچه سخن گفتی؟
ودرغبار پنجره شکسته دلم نوشتی
بهار یعنی به آفتاب ایمان رسیدن
یعنی با نفسهای باران در آمیختن
یعنی بانسیم تازه شدن
واینک من بهار راتنها در فصل فصل زخمهای تو می بینم
...... من! با من حرف بزن
نمیدانم عشق تو رادستان پینه بسته ی کدام باغبان
درباغچه دلم کاشت که طراوتش
 هنوز هم عطر پونه های باران خورده را
درفضای ساکت اندیشه ام می پراکند
هنوز هم وجود من برای تو آخرین نغمه هایش را می سراید
هنوز هم روحم دیوانه ی توست
با من حرف بزن.....؟؟!!

                                                                                                       ياسين تو


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389ساعت4:13 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(1) -

مجهول ماندن

 

مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است یک روح هرچه زیباتر است وهرچه داراتر به آشنا
نیازمندتر است.
مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آوردودرد بیگانگی وغربت را.اگر کسی به آدم پی ببرد .
وآن من صمیمی وناب وپنهانی مارا بفهمد احساس خویشاوندی وآشنایی کتمان ناپذیردر
ماپدید می آید.
وچه شگفت است آشنایی در پس بیگانگی,خویشاوندی پنهان در ناآشنایی.
آشنا یعنی همخانه ی من در دیار تنهایی هم میهن من در سرزمین غربت.
هرکسی به اندازه ای که احساسش می کنند,هست.هرکسی را نه بدان گونه که هست,احساس می کنند.
بدان گونه که احساسش می کنند هست.انسان فقط یک لفظ است,که بر زبان آشنا می گذرد
وبودن خویش را از زبان دوست,می شنود.

                                                                                                        ياسين


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389ساعت11:09 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: بدون شرح | - نظر(0) -

ای دل

 


ديدي اي دل عاقبت زخمت زدند؟
گفته بودم مردم اينجا بدند
ديدي آخر ساقه جانت شكست ؟
آن عزيزت عهدوپيمانت شكست؟
ديدي اي دل درجهان يك يار نيست؟
هيچكس در زندگي غمخوار نيست؟
آه ديدي سادگي جان داده است؟
جاي خود را گِل به سيمان داده است؟
ديدي آخر حرف من بيجا نبود؟
از براي عشق اينجا ، جا نبود؟
نوبهار عمر را ديدي چه شد؟
زندگي را هيچ فهميدي چه شد؟
ديدي اي دل دوستيها بي بهاست؟
كمترين چيزي كه مي يابي وفاست؟
ديده اي گلها همه پژمرده اند
رنگها در دود و سرما مرده اند
آري اي دل ! زنده بودن ساده نيست
بين آدمها يكي دلداده نيست
بايد اينجا از خود اي دل گم شوي
عاقبت همرنگ اين مردم شوي !

                                                                                                       ياسين


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389ساعت11:08 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(1) -

تنهائی

 

 


تنها تو مي داني دلم سرشار تنهائي ست
چشم هاي خسته ام غمبار و باراني ست
تنها تو مي داني سكوتم پر زفرياد است
اندوهگين و خسته ام اما لبم شاد است
تنها تو مي داني چقدر غمگين و تنهايم
ماه و ستاره گشته است همدرد شب هايم
وقتي نباشي بي قرار و خسته مي مانم
هر دل خوشي را بي تو از آينه مي دانم
من خوب مي دانم دلم بي تو زمستاني ست
تنها پناهم اشك هاي سرد و باراني ست
من خوب مي دانم تنفس بي تو دشوار است
غم با وجود تو سرش همواره بر دار است
با من بمان اي خوب من اي ماه شب هايم
من با حضور سبز تو از عشق سرشارم

                                                                                                       ياسين


نوشته شده در شنبه 7 اسفند 1389ساعت11:05 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(0) -

سـکوت های دنباله دار....!!!

 

./...بــخــوان بــه نــام گــل ســرخ در رواق ســکــوت.../.
 
هــیــس...!!!

 بـه تـلـنـگـری می بـــــارم...!!!

می خواهم حضوری به رنگ ســـکــــوت داشته باشم...
                                                         هوای دلــــم ابریست...
بگویید دوبـــاره نســیـــم بیاید...
                            می خواهم دلــــم را در برابرش بیاویزم...
گام های تــنـــهـــای من...
            زیر قطره های نیلی بـــاران...
                                ســــایــه ی تــنــهــایـی مرا در کوک لحظه ها
جستجو می کند...
ترانه ای از بـــاران لحظه هایم را به آن دور ها برد...
                                                      به آنجا که شــبـــی پر از
ســتــاره دارد...
سهم من از شب شاید همان ستاره ای باشد...
                                                  که همیشه پــنــهــان است...
                                                                 
پــــنــــهــــان...پــنــهــان...پـنـهـان...
و یا به قول قـــاصــدک هـــا...!
ستاره ی من همان است که پیدا نــیــســت...
باید  عبور کنم...!
بـــهـــانـــه ای برای ماندن میان این همه بـــــاران نمانده...
                               جز سایه هایی که درزیر ابـــرها خیس  مانده اند...
واژه هایم را با ســـکــوت آغاز کردم... و با ســـکـــوت هم....
...!!!
و باز هم ...س ک و ت های دنباله دار من...
 سخت است امــــا .... تمام نمی شود ....

خاطرات دوباره می آیند...
برگ ها که بگریند...
تنهایی دوباره شعله می کشد...
تا اشک بیاید و جهان را با خود ببرد...
من غبار یاد ها را...
به آهی فروخته ام.../. آه

                                                                                                       یاسین


نوشته شده در سه شنبه 26 بهمن 1389ساعت9:00 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(1) -

چقدر دوست داشتم...؟؟؟؟

 

چقدردوست داشتم یک نفرازمن می پرسید چرانگاهت آنقدرغمگین است؟
چرالبخندهایت آنقدرتلخ وبیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود....
همیشه من بودم وتنهایی پرازخاطره....
آری باتوهستم!
باتوکه ازکنارم گذشتی وحتی یکبارنپرسیدی چراچشمهایم
همیشه بارانی است...؟؟؟؟

                                                                                                    ياسين


نوشته شده در چهارشنبه 29 دي 1389ساعت1:20 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(2) -

دلم تنگ است...

.

.

.

دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است


زمان چه دیر می گذرد
و لحظات،حدیث کهنه انتظار را تکرار می کند
من از لحظه لحظه خود خسته ام
من از بیهودگی ها......من از سادگی این همه تزویر
من از شرارت این همه قلب
و بیگانگی این همه صورت خسته ام
من از فاصله این همه دست
و تنهایی این همه دوست خسته ام
من از تکرار این همه روز......این همه شب
این همه حرف......و تکرار این همه درد خسته ام
و من
هنوز در آغاز آوارگی خویش پرسه میزنم
در خیابانهایی که به گرد خورشید می گردند
برای یافتن شانه های دوست مانندی
که بر آن تکیه کنم

                                                                                                          ياسين


نوشته شده در چهارشنبه 29 دي 1389ساعت1:18 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(0) -

دل

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکس واقعاً
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد.
یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است !
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم :
خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید، دیگر
"برای شما جا نداریم

                                                                                                    یاسین


نوشته شده در يكشنبه 26 دي 1389ساعت12:29 بعدازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(0) -

عشق


گفتند: چهل‌ شب‌ حیاط‌ خانه‌ات‌ را آب‌ و جارو كن
شب‌ چهلمین، خضر خواهد آمد
 سال ها ‌ خانه‌ام‌ را رُفتم‌ و روییدم‌ و خضر نیامد.
زیرا فراموش‌ كرده‌ بودم‌ حیاط‌ خلوت‌ دلم‌ را جارو كنم.
گفتند: چله‌نشینی‌ كن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت.
شب‌ چهلمین‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهی‌ رفت
و من‌ چهل‌ سال
از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ كوچك‌ تابستان
‌ را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندی‌ را بوی‌ نبردم
 زیرا از یاد برده‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنیا زنجیر كرده‌ام
گفتند: دلت‌ پرنیان‌ بهشتی‌ است
 خدا عشق‌ را در آن‌ پیچیده‌ است
پرنیان‌ دلت‌ را واكن‌ تا بوی‌ بهشت‌ در زمین‌ پراكنده‌ شود
چنین‌ كردم،رنگ ‌ نفرت‌ عالم‌ را گرفت
 و تازه‌ دانستم‌ بی‌آن‌ كه‌ باخبر باشم،
شیطان‌ از دلم‌ چهل‌ تكه‌ای‌ برای‌ خودش‌ دوخته‌ است
فرشته‌ای‌ دستم‌ را می‌گیرد و می‌گوید
 هنوز فرصت‌ هست،
به‌ آسمان‌ نگاه‌ كن
خدا چلچراغی‌ از آسمان‌ آویخته‌ است‌ كه‌ هر چراغش‌ دلی‌ است.
 دلت‌ را روشن‌ كن. تا چلچراغ‌ خدا را بیفروزی
روزی که خداوند جهان را آفرید
 فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و
از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریا ها قرار بده
و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود
آن را بیابند
در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت
ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
 زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که
برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند

                                                                                                          ياسين


نوشته شده در شنبه 18 دي 1389ساعت11:42 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: متفرقه | - نظر(0) -

حرف دل.....


تو را ای عزیز قلب های عاشقان چگونه بخوانم؟؟؟
آیا سجده ی عبودیتم برای تو کافیست؟؟؟!!!
پس فرشتگان چه کاره اند ؟؟؟
تو مرا با آنچنان شکوه و دولت آفریدی...
 که سر بر خاک بسایم و تو از کوچکی و حقارتم در برابر عظمتت لذت ببری..!!!؟؟؟
آری؟؟؟
خوب میدانم که اینچنین نیست.....
و هر آنکس که خود را...
 با سجده ای ناچیز در برابر عظمتت راضی میدارد ......
سخت گمراه است!
پس به پا خواهم ایستاد ،
و نه تنها حافظ جان مردمانم خواهم بود؛
که از روح و عشق آنان در برابر تباهی محافظت خواهم کرد
کیست که مرا یاری کند؟
امروز مینویسم اما نه بر کاغذ
نه با قلم که با خون مینویسم
خونی که باید نثار حسین میکردم
اما اکنون با خون به جوش آمده از درد مینویسم
با مرگ مینویسم
امروز حسین کجاست ؟؟؟
امروز حسین کجاست تا ببیند یارانش را .!!!
که اندک تر از انگشتان بریده ی ابوالفضل اند
و ببیند هجوم ملخ های وحشی را
و خانمان انسان هایی بی کناه را ...
که چگونه بی خانمان می شوند
این مرگ است که با آن مینویسم
مرگی که جان بی گناهان را می گیرد
ورنجی که در قلب مادرانشان می کارد
و عشقی که از هول شهادت مرگ را هم به آتش می کشاند
این عشق  حسین است که قلب های مرده را دوباره جان میدهد
 جان های افسار گیخته را لگام میکند
ودل های خستکان را با خروش عدالت قوت می بخشد
در راه خدای حسین از مرگ نمی هراسم
چرا که بی اوهر آن مرگ را ملاقات خواهم کرد
مرگی که بعد از آن میقاتی نخواهد بود..........

 

                                                                                                                                              ياسين
                                                                                                                                                                                              


نوشته شده در پنجشنبه 16 دي 1389ساعت9:03 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(0) -

و در جواب مشيري


 با تو گفتم حذر از عشق ندانم ... نتوانم
و تو گفتی : من از این شهر سفر خواهم کرد
عاقبت هم رفتی ............. و چه آسان تو شکستی دل غمگین مرا
تو سفر کردی از این شهر ولی .......... ای گل خوبم ......... جانم
من هنوزم حذر از عشق ندانم .............. سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم !
روزها طی شد و رفت !
تو که رفتی من دلخسته ی پاک
با همه درد در این شهر غریب ...... باز تنها ماندم
همه فکرم ... همه ذکرم ! آرزوهای دل دربدر و خسته ز هجرم ....وصل و دیدار تو بود!
تا که باز از نفست ....... روح در من بدمد .... زنده باشم با تو ......... ولی
افسوس نشد !
ماهها هم طی شد ؟! بارها قصه ی آن کوچه ی مهتاب مشیری خواندم ...
باورم شد که جهان !!! زندگی ... عشق ... امید...
سست و بی بنیاد است
ولی انگار که عشقت ... یادت ... هیچ فکر سفر از این دل و این سینه نداشت !!!
راستی محرم دل ؟ کوچه ی خاطره های تو و من .... یادت هست ؟؟؟؟
کوچه ای مثل همان کوچه ی مهتاب مشیری !!!
کوچه ی مهر و صفا کوچه ی پنجره ها
پای آن تیر چراغ وه چه شبهایی بود !!!
خنده ها می کردیم قصه ها می گفتیم
از امید... عشق ... محبت که در آن نزدیکی ... در صمیمیت و پاکی فضا جاری بود !!!
و سخن از دل ما ... که به دریا زده بود ... حیف از آن همه امید دراز
د رخیال با خود می گفتم : کوچه ی مهتاب مشیری شعریست ... عشق برتر باشد !!!
و به این صحبت کوتاه خیالم خوش بود
ولی افسوس که دیگر رفتی !!! رفتنی بی پایان ! بی عطوفت ... بی مهر
و در این قصه ی تلخ ... باز من ماندم و من
دیگر امروز گذشت ... هر چه بود آخر شد
ولی از عادت این دل ... دل تنها .. دل مرده .. شب .. شبی روشن و مهتاب شبی
باز از آن کوچه گذشتم زیر لب میخوانم
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                                                      بر گرفته از وبلاگ دل نوشته

                                                                                                ياسين


نوشته شده در پنجشنبه 2 دي 1389ساعت8:32 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: متفرقه | - نظر(2) -

بي تو

ی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
 همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
 شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
 شدم آن عاشق دیوانه که بودم
 در نهانخانه ی جانم گل عشق تو درخشید
 باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
 پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
 تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
 من همه محو تماشای نگاهت
 آسمان صاف و شب آرام ..... بخت خندان و زمان رام
 خوشه ی ماه فرو ریخته در آب .... شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
 شب و صحرا و گل و سنگ ........ همه دل داده به آواز شباهنگ
 یادم آمد تو به من گفتی .............. از این عشق حذر کن
 ساعتی چند بر این آب نظر کن...... آب آئینه ی عشق گذران است
 تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
 باش فردا که دلت با دگران است
 تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
 با تو گفتم حذر از عشق ندانم
 سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
 روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
 چون کبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
 باز گفتم که توصیادی و من آهوی دشتم
 تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
 حذر از عشق ندانم ، نتوانم
 اشکی از شاخه فرو ریخت
 مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
 اشک در چشم تو لرزید      
 ماه بر عشق تو خندید
 یادم آید که دگر از تو جدایی نشنیدم
 پای در دامن اندوه کشیدم
 نگسستم ، نرمیدم
 رفت در ظلمت شب ، آن شب و شب های دگر هم
 نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
 بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فريدون مشيري

ياسين


نوشته شده در پنجشنبه 2 دي 1389ساعت8:31 قبل‏ازظهر توسط یاسین | لینک ثابت | موضوع: دلنوشته ها | - نظر(0) -